سلام دلم نمي خواست ديگه چيزي بنويسم ولي ...

تازگيها نوشتن آرومم ميكنه حتي خط خطي هاي ساده رو كاغذ و تا سفيدي كاغذ از بين نره ادامه ميدم

عادت نوشتن رو يك دوست خوبم يادم داده ميديدم آخه وقتي ميديدم مينويسه حس كردم يك جادويي تو نوشتنه وگرنه اون بي دليل اينكارو نميكرد

حالا اين عادت منم شده و مجبورم براتون بنويسم خاطره اي براي خودم و سردردي براي شما

...

امروز صبح كه مي خواستم برم سركار سرم داشت مي تركيد يك اتفاق مهم اما تلخ برام افتاده بود و تنها چيزي كه تسلي من ميشد خوشبختي دوستم بود كه من عاشقش شده بودم..

تو ماشين نشستم نوار ميخوند يك خانمي بود ولي خيلي ناراحتم كرد نه به خاطر ياد آوري عشق كه شايد اونم بود ول بيشتر به خاطر متن ترانه بود .....

واقعا متن بيخود و نادرستي بود

ميگفت...

اگه بري و نبينمي نميخوام دنيا باشه حتي تو باشي (مفهوم متن اين بود)

دلم درد گرفته بود از ناراحتي....

آخه اگه واقعا عاشق كسي باشي كه نبايد براش آرزوي بد بكني اون هم مرگ كه اگه با تو نبود بميره

اين يعني خودخواهي محض نه عشق

واقعا بعضي ترانه ها رو بايد زير پا له كرد...

/ 0 نظر / 4 بازدید