سالی که سبز نيست

و آرام آرام

مي آيد

فصلي نو

بهار

و سر آغازش

 فروردين

همه را باور شده به سبزي آن

اما تو خوب مي داني

 نه

و بهار كه ديگر سبز نيست

و چرا بايد براي اين بي سبزي خنديد

من كه دلم سالهاست مرده

و مشكي لباس هميشگيم شده

... راستي مسخره نيست

تو دلت سياه باشد و سپيد بر تن كني

...

موافقي...

ميدانم كه موافقي

ميخواهم امسال

ساعت اول سياه بپوشم

به نشانه دوري تو

تو كه رفتي

با رفتنت چراغ خانه من هم خاموش شد

مي دانستي ...

نه اگه ميدانستي هرگز نمي رفتي

خوب مي دانم

تو همه چيز را يرايم خوب مي خواستي

اما رفتي

و من هر سال با دعاي سال نو تو را مي خوانم

شايد

كه نه

حتما

صدايم را شنيده اي

دلم بد جوري هواي تو را كرده

مي بيني

برف سرد هنوز در دلم نشسته

و زمستانی که نمي خواهد برود

...

ديگر حتي يك گل اقاقيا هم

در دلم ريشه نميزند

كه روزي به گلهاي رنگيش

يا به زنبق و نيلوفر كنار ساقه اش

دل خوش كنم

...

آه از اين

عبور تلخ

لحظه های بی تو بودن

...

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
بانوی سنگ

ساعت اول سياه پوشی.............نه بشکن اين دل گرفته را.........بشکن دوستت دارم

ميچ

چقدر نوشته ات لمس شدنی بود

محمد

سلام دانيل جان خيلی قشنگ بود من اپم موفق باشی

ميچ

و باز بهاری دیگر سر زدم گفتم برات کامنت بذارم