ماجراهاي من و ماه قشنگم (3)

 

سلام دوباره

امروز هم اومدم از ماجراهاي من و ماه قشنگم بگم

تا اينجا گفتم كه من دلتنگ و دلخسته وسط حياط خونمون كنار حوض فيروزه اي كوچيك نشسته بودم و به قول سينمايي ها فلاش بكي به سرگذشتم و كارهاي كرده و قولهاي نكرده ميزدم

خودمم گيج شده بودم. حالا ميفهميدم ماه قشنگم هم حق داشت كه گيج بشه خودم كه اين حالم بود واي به حال اون

درست تو همون فكرا بودم كه ديدم يكي صدام ميكنه نگاهم رو اول به حوض و بعد هم به باغچه چرخوندم اما نه گل سرخ تو باغچه مون كه مسافر كوچولو به يادگار كاشته بود و نه ماهي سياه كوچولو.  

هردوشون در حاليكه لبخندي به لب داشتند خواب بودند نميدونم چي ميديدند كه اون طور لبخند ميزدند خوشبحال شون كه حداقل تو خواب ميخنديدند . آره چرا نبايد بخندند اونها كه كاري نكرده بودند يعني كار بدي نكرده بودند دلشون اون قدر صاف بود كه من يك لحظه حسرتش رو خوردم

منم سالها پيش اين حالت رو داشتم اما حالا نه همش تقصير خودم بوده كه به اينجا رسيدم مثلا اين قضيه چند روزه  كه همتون ميدونيد

محو لبخند اون دوتا شده بودم كه دوباره كسي صدام كرد

اما اين دفعه شناختمش خود ماه بود به آسمون نگاه كردم ديدم اومده. نور ضعيفي داشت اما همون ماه بود به همون قشنگي ولي مشخص بود ناراحته

گفت اومدم چون دلم برات تنگ شده

اول خوشحال شدم كه يكي هم دلش براي من تنگ ميشه

اما دلم يهو ريخت من چه كار كردم با دل ماه خوبم بازي كرده بودم دل به اين كوچيكي كه اين قدر مهربونه حقش نبود حداقل از طرف من

اما چه ميشد كرد آب ريخته كه ديگه ريخته فقط بايد جلوي بقيه رو گرفت

بهش گفتم شرمنده من بد كردم و...

    

....

و حالا فقط ميتونم بگم شرمنده

گفتم من اون چيزهايي كه رو دل كوچيكت نوشتي ميدونم آخه يادت رفت دلت رو با خودت ببري اون پيش من جامونده و هرچي نوشتي من خوندم

گفتم متاسفم

ماه قشنگم كه تا اون موقع ساكت بود و حرفي نميزد گفت مهم نيست ديگه هيچ چيز برام مهم نيست

گفتم حتي من سكوت كرد

ميدونستم اينو ميگه من هم ديگه مهم نبودم

گفتم ببين من ديگه نميتونم ازت قاضاي بخشش كنم ميدونم چوب خطم تمام شده اما ميخواستم قبل از رفتنت همه چيز رو بگم و چون ديگه توان نگاه تو صورت ماهت نداشتم رو پرهاي قاصدك نوشتم و گفتم برات بياره اگه آورد حتما بخون اينها حرفهاي آخرمه

و بعد هم گفتم ميتوني بري دوست من

گفت باشه و دل قشنگشو با خودش برد انگار براي همين اومده بود

ولي من خوشحال شدم كه يك بار ديگه ديدمش ...

در حال رفتن سرش رو چرخوند و نگاهم كرد اشك رو تو چشماش ميديدم كه آروم آروم به پايين ميريخت

چشمام خيس شد و دلم سنگين

منتظر يك بارون بودم كه منو همراه خودش ببره اما بارون هم با من قهر كرده بود

انگار كه من شهره شهر شده بودم به دروغگويي و نامردي

....

كه ديدم قطرات آبي روم ميريزه

فكر كردم بارونه اما ديدم اين قطرات مثل بارونهاي ديگه نيست

قطره هاي اشك بود به بالاي سرم نگاه كردم ديدم ماه قشنگمه

تو همون حال ميگفت ببين با من چه كردي از خواب و زندگي انداختي

من عاشقت شدم قلبم رو به دستات دادم

تا مطمئن بشي فقط مال خودته

اما تو....

اما تو مرتب به من دروغ گفتي

اومدم حرف بزنم ولي حرفم رو خوردم

اون ادامه داد حالا با اين نامه تو كه قاصدك برام آورده چه بكنم

.....

فقط بگو ديگه راسته

....

گفتم آره بخدا اينها همش راسته

گفت تا ببينيم...

و رفت   

/ 0 نظر / 5 بازدید