اميد

و من ...

رهگذري جا مانده ميان راهي رفته

تا امتداد جاده ي عبور شب

تا دل بي انتهاي تاريكي

و با فريادي از سكوت

محصور در تنگ بلورين خاموشي

چون خسي خسته و سرگردان

در پس پژواكهايي كه مي آيند از دور دست

از پي يك بازگشت تيره و ژرف

و مي خوانند آواز بلند نيستي

در درياي بي فروغي كه مشكين فرش زيبايش را

هيچ لكه نور كمرنگي نيست

بي هيچ تكه ستاره اي رنگين

و يا سوسوي نوري

و مي آرد به ياد

ياد شبهاي دور از مهتاب

 و

عطرهايي پراكنده در فضايي بي احساس

و رنگهايي در هم آميخته در آغوش سياه شب

...

و رويايي كه مي خواند حضورم را

درون سبزه هايي سبز و تازه و نمنااك

ميان خيل شبنم هاي رفته بر سر شاخه هاي پرنور خورشيد

تا بسازند صبح را در تلالو آغاز يك جوشش

در اوج زيباي آسمان آبي شهر

كنار واژه هايي زيبا

برخاسته از دل روحاني گلدسته هاي فيروزه اي مهر

به رنگ هزاران رنگ پررنگ

و دشتهايي كه از گل رنگين هستند

و باراني كه مي بارد بر سر من

تا كه باز هم غسل تعميدي باشد دوباره

و من در اميد آن  روز باشم از براي دوست

كه با دستان نوراني خويش بگيرد دست من روزي

و بخواند قلبم را

 

و من گويم به زير لب بارها

الهي گاهي نگاهي...

نه...

الهي يارا

هميشه مرا باش تو صد نگاهي

 

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
مینا

الهی همیشه مرا باش تو صد نگاهی. قشنگ بود

مینا

این عکسه که گذاشتی چیه؟

محمد

سلام دوست عزيز شعرتون خيلی قشنگ بود اپم خوشحال ميشم سر بزنی موفق باشی

مینا

این عکس جدیده با حال نیست

مینا

این عکسه خوشگه . میگم چه بیکارم تو همش عکس عوض می کنی منم میام نظر می دم . علافیه دیگه چی کارش کنیم . منو یاد برق رفتن انداخت .