ماجراهاي من و ماه قشنگم (2)

سلام دوباره ميخوام از ماه قشنگم و خودم براتون بگم چون امروز مسائلي اتفاق افتاد كه بد نيست شما هم بدونيد

ماه من امروز مثل اين چند روزه اومد پيشم تا با هم حرف بزنيم و قول و قرارمون با هم رو يادآور بشيم. از خودش ميگفت از مادرش و پدرش كه دوتا ماه دوست داشتني براش بودند اما هركدومشون درو يك سياره ديگه ميگشتند تا اونجا رو نور بدند

اونها با ماه من دوست بودند و هم رو فراموش نكرده بودند و مرتب بهش كمك ميكردند تا اون هم قوي و پرنور بمونه. تازه اونها سرد و گرم روزگار رو چشيده بودند و بهتر ميتونستند اون رو راهنمايي كنند.

بگذريم از همه چيز گفت ولي نميدونم چطور از دست من ناراحت شد اون ميگفت منو دوست نداري و من رو باور نكردي. اگه ميخوايي براي هميشه بمونم و نور بدم بايد بهم احترام بذاري.

گيج شده بودم من بارها بهش گفته بودم اما باور نكرده بود حق داشت بخاطر نامرديهايي كه قبلا ديده بود. اما گفت من پرنورم چشمات رو نزنه گفتم نه

گفت مجبورم همه جا نور بدم چون اينطوري عقيده دارم گفتم باشه ولي....

گفت ولي چي....گفتم كه اون نور درخشانت فقط براي من

گفت همينطوره

....

اما به يك باره برآشفت و بي نور شد

گفتم چي شد؟ همه جا تاريك شد من تورو ديگه نميبينم گفت حقته

گفتم چرا؟ گفت دروغ گو

ما ماه ها دوست نداريم كسي بهمون دروغ بگه

گفتم چي؟ گفت ماهي سياه كوچولو كه تو حوض خونتونه گفته يك حوض ديگه هم داري كه تو آب انبار خونتونه 

گفتم آره فكر كردم مهم نيست

گفت اگه ميخواهي پيشت بمونم بايد همه چيزرو بگي

گفتم باشه گفت خوب فكراتو بكن اگه بخواهم بيام بايد از همه چيز با اطلاع باشم

گفتم قبول اما دوباره گفت خوب فكراتو بكن و رفت.....

اون وقتي ميرفت دلش گرفته بود

ميدونم از دست من

شايد با خودش ميگفت اين هم مثل بقيه زمينيها فقط به دروغ و نگفتن حقيقت عادت كردن

يك لحظه برگشت ولي بدون اينكه چيزي بگه دوباره رفت.....

....

من همونجا وسط حياط نشستم و به حوض كوچولوي خونمون زل زدم ....

اون رفت ولي آيا دوباره برميگشت

دلم يهو ريخت كه نكنه..........

نه برميگرده  

اون دلش بزرگه

خداكنه بياد

من و ماهي سياه كوچولو بدجوري بهش علاقمند شده ايم راستش نورش مهم بود و لي حرفاش و قصه هاي شبش كه ما رو به روياها ميبرد و روي شاخه هاي خونمون پرواز ميداد مهم تر

....

خدا كنه كه بيايد

/ 0 نظر / 8 بازدید