ماجراهي من و ماه قشنگم(5)

سلام دوستان به پنجمين پله رسيديم . چهارتا پله رو گذرونديم بعضيهاش غم انگيز و بعضي ديگه اميد بخش

اما هرچي بود اينها همه جز پله هايي كه بايد بالا مي اومديم تا به اين يكي برسيم . براي داشتن يك پله خوب بايد از قبل فكر كرد . تا حالا كه گذشته . گذشته ها گذشته . بايد به فكر بقيه پله ها بود ششم هفتم و ... تا پله آخر

اما امروز....

صبح كه از خواب بيدار شدم عمو رفته بود عمو شلبي رو ميگم. آره يك چيزهايي از ديشب به يادم مي اومد. اونقدر سريع و غافلگير كننده اومد و رفت كه مثل يك خواب بود

بلند شدم و رفتم دست و صورتم رو تو آب حوض شستم خواب از سرم پريد يك مشت ديگه آب به صورتم زدم و چشمام رو شستم. هنوز سرم پايين بود. ديدم يه چيزي تو آب حوض برق ميزنه خيلي قشنگ بود ولي ... هر چي نگاه كردم نفهميدم دستم رو تو ب بردم و آروم از كف حوض برداشتم مثل يك مرواريد بود اما اينقدر سبك كه حس نميكردم تو دستام چيزيه.

خوب نگاهش كردم نوشته هايي روش بود

آروم كنار حوض نشستم و شروع به خوندن كردم خيلي ريز نوشته بودند ..

ماه قشنگم نوشته بود از خودش و دلتنگيهاش ...

 

خيلي زيبا بود اما غمگين و از يك غم بزرگ حكايت ميكرد

آخر يكي از نوشته هاش اينجوري بود:

.... سر بگیرم بالا

و بگویم به ماه

                        تو بیا با من باش

 در کنارم بنشین

                             من وجودم تنهاست

                                                        من دلم غمگین است

 

با اينكه ميدونستم روز هستش و ماه معمولا اون موقع نمياد.

ناخودآگاه سرم رو بالا گرفتم و همين جملات رو زمزمه كردم

توبيا با من باش       در كنارم بنشين     

من وجودم تنهاست     من دلم غمگين است

چند بار زمزمه كردم و چشمام رو بستم....

صدايي من رو بيدار كرد

سلام خوبي

خوب خوابيدي

همينطور كه چشمام رو به آرامي باز ميكردم ماه قشنگم رو ديدم

كه درست بالاي سرم بود

خوبي خوب خوابيدي

تنبل خان بيدار شو ....

 

گفتم سلام تويي      گفت آره

گفتم كي اومدي      گفت همون ديشب چند بار اومدم ديدم خوابي رفتم

گفتم ببخشيد خوابم برد     گفت عيب نداره

حالا چه كار ميكني

گفتم هيچي تازه ازخواب بيدار شدم

بعد گفتم منو بخشيدي گفت آره

گفتم يعني ته ته دلت چيزي نمونده    گفت سعي ميكنم پاكشون كنم

گفتم پس اومدي ديگه براي هميشه بموني؟ گفت هنوز نه دارم فكر ميكنم

گفت فقط اومدم بهت سر بزنم اينو از شاهزاده كوچولو ياد گرفتم

گفتم چي رو گفت اگه كسي يه كس ديگه رو به خودش اهلي كرد بايد مرتب بهش سر بزنه وگرنه مجرمه تو ديوان عدالت دوستي

ادامه داد مثلا همين شاهزاده كوچولو ميخواد چند روزي برگرده زمين تا به اون آقاي خلبان اون روباه و اون مار كه كمكش كرد برگرده سياره اش سر بزنه ميگه اونها دوستاشن

گفت ببين من هم اومدم بهت سر بزنم چون دوست مني

گفتم پس چرا نميموني     گفت اون فرق ميكنه  بذار فكرامو بكنم و بعد خودم بهت موقعش رو ميگم اون با من

گفتم باشه هرچي تو بگي

و گفت

در زندگي يك چيزهايي هست كه نميتوان فراموش كرد

گاهي يك نگاه كه در خلوت روياهات ايستاده و نگاهت ميكنه

و يا گاهي يك سلام كه در گوشه دلت نشسته و همواره سلامت ميكنه

و گهگاهي شازده كوچولويي كه از هفت آسمان آنسوتر در رويا به كنارت مي آيد آرام بازي ميكند و هرچند گاهي از گوشه چشمان درشتش به تو مينگرد و با زبان شيرينش حرفهايي ميزند كه به دلت مينشيند.

وگاه آنچنان دلنشين كه تو هم مانند اون به خوبي ميتوني از پشت جعبه خطكشي شده اش  گوسفند زيبايش را ببيني

 

و هرچي از شاهزاده كوچولو ميدونست گفت

و آخر هم گفت همين روزها خودش مياد هرچي ميخوايي ازش بپرس   بهت ميگه

 

 

بعد هم خداحافظي كرد و رفت  ولي ميدونستم دوباره مياد چون از شاهزاده كوچولو ياد گرفته بود

كه هركسي رو اهلي كردي اگه بهش سر نزني جرمه در ديوان عدالت دوستي

و من به خوبي ميدونستم اهلي كردن يعني كسي رو به خودت عادت دادن

/ 1 نظر / 4 بازدید
لب خاموش

سلام من از بود ونبود خود خموشم اگرگويم که هستم خود پرستم وليکن اين نواي ساده ي کيست؟ کسي در سينه مي گويد که :هستم طولانی بود نشد همشو بخونم دوست عزيز وبلاگ من به روز هست و منتظر حضور سبز شما خوشحال ميشم بياي.تورا من چشم در راهم يا حق