ماجراهاي من و ماه قشنگم(6)   

سلام دوستان

امشب هم اومدم تا براتون قصه بگم. يك قصه خوب و زيبا

البته زيباييش به اونه كه توش ماه داره يك ماه قشنگ با يك عاشق سخت

در كل بگم قصه ماهي هستش..  

منم هر شب يك قسمتشو براتون ميخونم تا خوابتون بگيره و خواب هاي خوب ببينيد

 

و اما...

 

چند وقتي شده بود كه ماه هرشب مي اومد به ديدنم بعضي وقت ها هم روز زير نور خورشيد مي اومد. ميدونم براش خيلي سخت بود كه اون موقع بياد نور خورشيد چشماش و اذيت ميكنه

نميدونم اون منو اهلي كرده بود يا من اون رو

تازه چه فرقي ميكرد...

حالا بهم عادت كرده بوديم

 اگه يه روز نمي اومد دلتنگش ميشدم ... و تا صبح خوابم نمي برد

 

اما ترس منو برداشته بود  ...   نكنه ماه راست ميگفت و من و اون بهم عادت كرده بوديم

يعني نه تنها عاشق نبوديم بلكه دوست هم نبوديم فقط عادت

ترس عجيبي وجودم رو برداشته بود

 

هزار و يك فكر و خيال برم داشته بود

راستش بيشتر ناراحت اون بودم تا خودم

اون دل ماهي داشت و نبايد ناراحت ميشد.

و من آيا ميتونستم خوشبختش كنم

آرزوهاي آسمونيشو رنگ واقعيت بزنم؟

 

از خونه زدم بيرون و راه افتادم...

سرم داشت ميتركيد آيا ميتونستم به قولهام عمل كنم

...

...به پارك پرگلي رسيدم

با گلهاي قرمز

كنارشون نشستم و به خورشيد كه داشت غروب ميكرد زل زدم

 

اشك چشمام رو پركرده بود

نميدونم از غم و تنهايي بود

... و يا شايدم به خاطر زل زدن به خورشيد

 

حس كردم يكي داره تكونم ميده

برگشتم قيافش برام آشنا بود ....

ولي كجا ديدمش؟  نميدونستم ...يادم نمي اومد...

دستي به چشمام كشيد و قطرات اشك رو كه آروم آروم ميريخت تو دستاش جمع كرد

گفتم تو؟

گفت ببخشيد شازده كوچولو هستم

سريع يادم اومد آره خودشه

عكسشو قبلا ديدم تو كتابي كه ميخوندم خود خودشه

گفت تو هم شبنم داري گفتم چي؟

گفت شبنم ... من اونها رو صبحها روي گلهاي سرخ ديدم

گفتم نه من شبنم ندارم اون فقط مال گلهاست

گفت ولي اينها هم مثل اونهاست

....

گفت پس اينها چيه؟

نميخواستم ناراحتش كنم گفتم هيچي... مهم نيست

گفت ميدونم چيه گفتم ميدوني؟

گفت آره... اشكه

بعدش هم گفت شما زمينيها چرا گريه ميكنيد. چون دلتون ميگيره

گفت وقتي تنهاييد و ناراحتيد يا وقتي عاشق ميشيد

از تعجب نميتونستم چيزي بگم مونده بودم

واقعا غافلگير شده بودم

 

شازده كوچولو بعدش گفت حالا بلند شو

دل من هم گرفت

وگفت نور خورشيد ... چشمانت رو ناراحت نميكنه؟

گفتم آره ولي منتظر كسي هستم يك ماه

ماه قشنگيه و من دوستش دارم عاشقشم ولي ...

گفت چي گفتم ميترسم نتونم خيلي خوشبختش كنم

خنديد

اونقدر بلند كه گنجشكها هم ساكت شده و نگاهش ميكردند

گفت من ديدمش

گفتم نگفته بود ولي حدس ميزدم

گفت بار اول كه اومدم و داشتم برميگشتم سياره ام ديدمش دلش گرفته بود و يك چيزهايي ميگفت كه شما زمينيها ميگين شعر

آره داشت شعر ميگفت اونقدر غمگين كه تا مدتها كارم گريه شده بود

ولي اين دفعه .....

اميد و شادي هم تو شعراش داشت كم بود ولي خودم ديدم

بهش گفتم مگه چي شده...

گفت يكي اون پايين عاشقم شده منو ميخواد

گفتم .... ا .. خوبه كه

گفت آره خيلي دوستش دارم منم دارم عاشقش ميشم

گفتم پس چرا پيشش نميري بموني

گفت نه هنوز زوده بهش گفتم خودش هم ميدونه

گفتم مطمئني عاشقته ميتونه خوشبختت كنه

گفت آره ميدونم عاشقمه ولي مي خوام امتحانش كنم تا بيشتر مطمئن بشم

گفتم خوشبختت ميكنه

گفت اگه بدونم واقعا عاشقمه .... آره ميتونه

تازه من هم كمكش ميكنم... ما با هم 

...

بعد هم گفت ناراحت نباش ماه قشنگت پيشت مياد و هميشه ميمونه

گفتم ميتونم خوشبختش كنم...

گفت آره ميتوني اگه واقعا عاشقش باشي

گفتم هستم گفت پس بدون كه ميتوني

...

/ 0 نظر / 2 بازدید