.....نرم و آهسته بياييد كه اينجا يك قلب عاشق هزاران فرسنگ زير خاك تنهاتر از تنها آرميده است..... عشقولانه


   نفرتم را بر یخ می نویسم   

"اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،

شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست

کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم ٬

 شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی

هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.

هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم

از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .


اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.

 نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و

 سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.



روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی”(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .

 با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.

خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه

 به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ،

 آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست .



اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد ٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند

 

 که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند

!

به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

 به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

 آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.

من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند ٬

بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد

٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است

او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.»

وداع  گابریل گارسیا مارکز نویسنده معاصر آمریکای جنوبی .

 

لینک
چهارشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٧ - دانيال

   زندگی   

اگربر حسب اتفاق زندگی را شکستید آن را تعمیر کنید.

اگر آن را امانت گرفتید به صاحب اصلی آن بر گر دانید.

اگر آن را با ارزش می دانید از آن  محافظت کنید.

اگر آن را آشفته  و نا مرتب کردید دوباره به حالت منظم بر گر دانید.

اگر در آن چیزی  ویا نکته ای هست که ربطی به شما ندارد ومر بوط به انسان دیگر است در ان دخالت نکنید.

اگر انجام کاری یا به زبان آوری حرفی زندگی دیگری را خراب می کند سکوت اختیار کنید.

لینک
چهارشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٧ - دانيال

       

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !

مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !

مگذار... 

لینک
شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦ - دانيال

   به یاد استاد قیصر امین پور   

خدایش بیامرزاد

...نیک مردی بود از تبار خوبیها و من به تنها ساعاتی می اندیشم که به شاگردی او

همت میگماشتم...اما او... همیشه همراه بود تا جلودار و راهنمایی بود با

تو ...آنقدر که باور نمیکردی چگونه با او میروی و میدوی...دوستی بود که استاد می

خواندیمش...

...و آری او نیز رفت و باید میرفت...

و من و تو نیز راهی آن سفر خواهیم شد...

براستی در کدامین طلوع چمدانهای خویش را خواهیم بست... 

لینک
پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ - دانيال

   من...   

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب

حرف میزنم

 اگر

به خانه من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیاور

و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت

بنگرم

ّ" فروغ فرخزاد "

لینک
سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦ - دانيال

   یا تو با هیچکس دیگه...   

۰۰۰۰۰۰۰۰۰

لینک
پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - دانيال

   شخصيت برتر   

آيا از خود پرسيده ايد چگونه برخی از انسانها هميشه پيروز، پيشرو، شاد و خوشبخت هستند و برخی نيستند؟ بين داشتن و نداشتن بی ترديد تفاوت هايی است و گروه نخست کارهايی بلدند که ديگران نمی دانند، آن کارها چيستند که انسان را پيروز، پيشرو، شاد و خوشبخت می کنند؟

- در برخورد با ديگران برای درود گفتن پيش دستی کن زير اين کار اطمينان ديگران را به سوی شما می کشاند.
- لبخند بزن زیرا چهره ی گشاده قلب ديگران را نوازش می کند و آنها را جادو می نمايد.
- به ديگران نشان بده که برايت ارزش دارند و از آنها سپاسگزاری کن. با ديگران آنگونه برخورد کن که دوست داری با تو برخود کنند.
- در شادی های کوچک و بزرگ ديگران همراه شو.
- تا می توانی نياز ديگران را برآورده کن زیرا بدین ترتیب به قلبشان راه می یابی و خواسته های تو نيز در اين ميان برآورده می شوند.

- از لغزشها درگذر و در روح و روان خود بخشنده باش و آسان بگير.
- در جستجوی شگفتی ها باش ودر پی چيزی باش که دوستی و مهر بدست بسازد و دل ديگران را به سوی تو بکشاند.
- در پيشکش دادن خسيس و خشک نباش هر چند قیمت آن کم باشد زیرا ارزش معنوی آن بیشتر از ارزش مادی است .
- از مهر و دوست داشتن خودت با ديگران گفتگو کن زيرا واژه های مهربان و دوست داشتنی به دل ها خوش می نشيند.
- به ديگران آنچنان اندرز بده که در برابر ديگران سرشکسته نشوند.

- با دیگران در زمينه هايی که دوست دارند گفتگو کن زیرا مردم از کسی که همانند آنها چيزها را می بينند و دوست دارند خوششان می آيد.
- خوشبین باش و شادی و اميد را در دور و بر خود پخش کن.
- اگر دیگران کار خوبی کردند از آنها سپاسگزاری و ستايش کن تا آنها خرسند شوند و به کار خود ادامه دهند.
- واژه های سخنانت را برگزین تا جایگاه تو بالا رود زیرا واژه ی نيکو و دست چين شده بهترین وسیله برای نوازش دلهاست.
- با مردم نرم و خاکی باش زیرا انسانها از کسی که احساس برتری می کند متنفر هستند.

- در پی کشف اشکال دیگران مباش بلکه بدنبال درست کردن اشکال خود باش.
- هنرسکوت را بیاموز زیرا مردم کسی را که به آنها گوش می دهد دوست دارند .
- دايره ی دانش خود را بزرگ کن و درهر روز دوست تازه ای بدست آور.
- تلاش کن که دانش و آگاهی خود را گوناگون و افزون سازی، با اين کار هم بزرگتر شده ای و هم دوستان بيشتری پيدا کرده ای.
- اگر به کسی خوبی کردی، چشمداشتی از او نداشته باش، بدون ترديد ديگران هم به تو خوبی خواهند کرد.

 

لینک
پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦ - دانيال

   آهنگ از گروه west life   

 

In the morning light 

در نورصبحگاهی
Half awake and half asleep

تو خواب و بیداری
Have you ever laid there thinking

آیا تا بحال به این فکر افتادی که
Was it all a dream?

تمام اون اتفاقات فقط یه خواب بوده؟
But you reach out and she's there

اما یه هو اونو حس می کنی و او آنجاست
Every moment, everywhere

همیشه و همه جا
Have you ever been in love?

تا بحال عاشق شدی؟

Have you ever felt

تا بحال حس کردی که
How far a heart can fall

????????
Have you ever stayed up waiting

تا بحال بیدار موندی و منتظر
For a telephone call

منتظر یه زنگ تلفن
Just to hear her say hello

که فقط سلامشو بشنوی
Cause you miss each other so

چون خیلی دلتون برای هم تنگ شده
Have you ever been in love?

تا بحال عاشق شدی؟

Have there been times to laugh

چه وقتا یی که خندیدی
And times you really want to cry

و چه وقتایی که دلت میخواست جیغ بزنی و گریه کنی
Finding reasons to believe her

دنبال دلیلی که باورش کنی
cause you'd die a little if she lied

چون تو میمیری اگه بهت دروغ بگه
And when in times of doubt

و در وقتایی که شک می کنی
Have you ever tried to work it out

و تو سعی میکنی که به حقیقت بپیونده
But still she leaves you wondering

و حتی وقتی اون ترکت کرده بازم از خودت می پرسی
What it's all about

جریان چی بود؟

And when she's far away

و وقتی که اون خیلی ازت فاصله داره
Have you ever felt the need to stray

تا حالا دلت خواسته که یه کم قدم بزنی  
And tried and then discovered

و امتحانم می کنی و می فهمی که
It just doesn't pay

هیچ تاثیری نداره
Cause with her, you can be true

چون تو با اون میتونی ایستادگی کنی
And with her, you can be you

 و با اون ،تو می تونی خودت باشی
Have you ever been in love?

تا بحا ل عاشق شدی؟

Have there been times to laugh

چه وقتا یی که خندیدی
And times you really want to cry

و چه وقتایی که دلت میخواست جیغ بزنی و گریه کنی
Finding reasons to believe her

دنبال دلیلی که باورش کنی
cause you'd die a little if she lied

چون تو میمیری اگه بهت دروغ بگه
And when in times of doubt

و در وقتایی که شک می کنی
Have you ever tried to work it out

و تو سعی میکنی که به حقیقت بپیونده
But still she leaves you wondering

و حتی وقتی اون ترکت کرده بازم از خودت می پرسی
What it's all about

جریان چی بود؟

And when the night comes down

و وقتی که دوباره شب میرسه
Can you call your house a home

می تونی خونه ات رو یه جای دنج بدونی؟
Do you dream you're still together

هنوز خیا ل میکنی که با اونی
And wake up alone

 و دوباره تنها  بیدار میشی
Have you ever been in love

تا بحال عاشق شدی؟
The way that I'm in love

اینجوری که من شدم  
Have you ever been in love?

تا بحال عاشق شدی؟
Have you ever been in love?
 

تا بحال عاشق شدی؟

 

لینک
پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦ - دانيال

   اميد   

و من ...

رهگذري جا مانده ميان راهي رفته

تا امتداد جاده ي عبور شب

تا دل بي انتهاي تاريكي

و با فريادي از سكوت

محصور در تنگ بلورين خاموشي

چون خسي خسته و سرگردان

در پس پژواكهايي كه مي آيند از دور دست

از پي يك بازگشت تيره و ژرف

و مي خوانند آواز بلند نيستي

در درياي بي فروغي كه مشكين فرش زيبايش را

هيچ لكه نور كمرنگي نيست

بي هيچ تكه ستاره اي رنگين

و يا سوسوي نوري

و مي آرد به ياد

ياد شبهاي دور از مهتاب

 و

عطرهايي پراكنده در فضايي بي احساس

و رنگهايي در هم آميخته در آغوش سياه شب

...

و رويايي كه مي خواند حضورم را

درون سبزه هايي سبز و تازه و نمنااك

ميان خيل شبنم هاي رفته بر سر شاخه هاي پرنور خورشيد

تا بسازند صبح را در تلالو آغاز يك جوشش

در اوج زيباي آسمان آبي شهر

كنار واژه هايي زيبا

برخاسته از دل روحاني گلدسته هاي فيروزه اي مهر

به رنگ هزاران رنگ پررنگ

و دشتهايي كه از گل رنگين هستند

و باراني كه مي بارد بر سر من

تا كه باز هم غسل تعميدي باشد دوباره

و من در اميد آن  روز باشم از براي دوست

كه با دستان نوراني خويش بگيرد دست من روزي

و بخواند قلبم را

 

و من گويم به زير لب بارها

الهي گاهي نگاهي...

نه...

الهي يارا

هميشه مرا باش تو صد نگاهي

 

 

لینک
پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - دانيال

   بی تو هرگز با تو عمری؟؟؟؟؟؟؟؟   

گفته بودم كه بي تو نمي تونم نمي تونم

اما حالا مي بينم كه خوب مي تونم

گفته بودم بي تو هرگز با تو عمري

ولي فردا رو مي بينم كه بي تو عمري زنده موندم

از همه كردم گذرها

از ميان هركجا     دشت و چمنزار

از لب ساحل دريا

تا ميان جنگل و صحرای پر رویا 

تا كه شايد من بيابم

راه فراري از دل خسته سنگي

كه ايستاده هنوز چون كوه بلندي

دل من خسته تر از خسته شده

پر ز سنگريزه هاي ريز رنگي شده

ديگه از سرخي عشق فرسوده شده

چون ربات سياه بي احساسي شده

...

ديگه من زنده نيستم

زنده ديروز نيستم

شادماني     خنده و لبخند نيست يادم

راه باغ زيباي گل و خنده نيست يادم

كوچه زيباي عطری    پر ز ياسهاي زرد و رنگين

و مرد خندان سپید پوش دکان شیرینی نيست يادم

مرغكان شاد آوازخوان نيست يادم

دعوت رقصان امواج آبي دريا

كه هردم در آغوش ميآورند قلب تشنه ساحل

و باز دور مي گردند دوباره 

 

تا دوباره داشته باشند لذت باهم شدن را

نيست يادم

باز هم نيست يادم

 ...

و من ديگر ندارم قلبي مانند روزهاي ديروز

كه تنها خاطرش مانده به سردي شبهاي زمستون

...

نميدانم كه شايد باز روزي دوباره

دست اهورايي مرد تنهاي مهربان آسماني

كند قلبم را  پر د.باره ز عطر  شیرین بهاري

كه شايد باز انسان پر احساسي شوم

سبز چون نیلوفران آبی شوم

يا كه شايد از غم بي تو شدن فاني شوم

اما هرچه باشد بهتر از ماشين بي احساس است

مردن عاشق بسي پر ارج تر از ماندن بي يار است

 

لینک
پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - دانيال